روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود و گفتگو نمی کرد جز با درخت سرو در باغ همسایه شبها به کارگاه خیال خویش تصویری از بلندی اندام می کشید و در تصورش تصویر تو بلندترین سرو باغ را تحقیر کرده بود روز اگر سراغ من آمد به او بگو : او پاک زیست پاکتر از چشمه های نور همچون زلال اشک یا چون زلال قطره باران نوبهار آن کوه استفامت آن کوه استوار وقتی به یاد تو می بود می گریست روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : او آرزوی دیدن تو را حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت اما برای دیدن تو چشم خویش را آن در سرشک غوطه ور آن چشم پاک را پنداشت آلوده ست و لایق دیدار تو نیست روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست آن نام خوب بر لب لرزان نشست شاید روزی اگر ... چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آید
نويسنده:hossein مورخ: چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 در ساعت: 22:7
روش برای بازی با اعصاب | سرگرمی روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد
همه می خواهند بشریت را عوض کنند ولی دریغا که هیچکس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند. تولستوی
قلب پسرها مثل پارکینگی است که هیچ وقت تابلوی ظرفیت تکمیل بر در آن دیده نمیشود و اما قلب دخترها مانند فرودگاهی است که مدت ماندن یک هواپیما در آن بستگی به فرود هواپیمای بعدی دارد
من برای سال ها می نویسم ، سال ها بعد که چشمان تو عاشق می شوند ، افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود ، همیشه یکی بود یکی نبود
زندگی را تو بساز ، نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف ، زندگی یعنی جنگ ، تو بجنگ ، زندگی یعنی عشق ، تو بدان عشق بورز .
نويسنده:hossein مورخ: شنبه بیست و سوم آبان 1388 در ساعت: 22:32